دشمنم به من گفت: " دشمن خویش را دوست بدار."
من اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم.
پی نوشت:
MY ENEMY said to me, love your enemy and
I obeyed him and loved myself
دشمنم به من گفت: " دشمن خویش را دوست بدار."
من اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم.
پی نوشت:
MY ENEMY said to me, love your enemy and
I obeyed him and loved myself

دیروز که داشتیم حرف می زدیم به خطایی در حرف ها یش برخوردم که بیشتر شبیه یک سوء تفاهم بود.آنطور که از حرف هایش فهمیدم می خواست بگوید عشق حاصل مصاحبت دراز مدت است، چقدر هم سعی کرد که این حرف را به من بفهماند.
به عقیده ی من اما عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است، اگر اشتباه نکنم جبران خلیل جبران هم همین را می گفت.می گفت: و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.
بگذریم از آنکه برخی …
محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید :
ای من !
![]()
![]()
![]()
گفتمش تو چه دانی از راز خلقت ؟ دستم را کشید و گفت بیا ، گفتم آخر به کدامین سوی ؟ گفت خموش ، هیچ مگوی ، خرامان خرامان گذر کردیم از کوی و برزن مادری را دیدم کودکی در بغل که می بوسید او را عاشقانه و دیوانه وار ، ایستاد و گفت دیگر بس است برو ، گفتم پس چه شد این راز خلقت؟ گفت چه دیدی ؟ گفتمش عشق ، گفت برو دگر هیچ مپرس !
شک دارم تازگی ها وقتی می روی گام هایت را هنوز نگران باشم
شک دارم... حتا اگر ثانیه هایم همه اشان بیاد تو می گذرد هنوزم خوابهایم به عبور بارانی تو تر شود.
شک دارم ... حتا اگر دوستت دارم را زمزمه می کنم ، دوست داشتن را به آن رنگی که می شناسم باور داشته باشم...
شک دارم که عاشق حضورت هستم و از وجودت ترسانم...
شک دارم که بودنت را به اندازه ی خیالت دوست بدارم... و شک می کنم نبودنت را هنوز به یاد حضور دیرینه ات غرق در بوسه کنم...
شک دارم که اگر بروی من برایت بیایم، من برایت بمانم...
شک دارم که اگر بروی هنوزم سعدی بخوانم...
شک دارم اگر تو نخواهی من بخواهم
شک دارم که حتا اگر تو بخواهی من هم بخواهم...
چقدر نگران باور هایم شده ام... چقدر باورهایم را خالی شده ای... چقدر از رنگ های نقاشی های دفترم ، از خط های کتاب هایم دور شده ام...
چقدر نگران باورت شده ام...
دستانم دیگر فکر دستان تو را در سر ندارند، به زور دستانم را به مراقبت خاطرت وا می دارم!
و شک دارم اگر دستانم سردشان شود هنوزم مدادم تو را بنویسد...
خط می کشم... یک خط قرمز روی مشق هایم می کشم...
ملحد شده ام به دین تو... قتلم واجب ... بوسه ام حرام است به تو...
مشرک شده ام... شرک می گویم
خط می کشم...!!!
باورت دارم ...
شک می کنم که حضورم را برقرار به شرکت بایسته است...
مشق دوست داشتنم را رج می زنم؟! جریمه ام نمی گیری... خود خواسته به دهان ماهی می روم!
شک دارم که حضورم را به مقامت شایسته است!
خط می زنم...
صدایم عطر نفس هایت را دارند...
چشم هایم هوای دیدنت را...
گوش هایم زمزمه ی بودنت را...
لب هایم عطش نوشیدنت را...
شک هایم را شک می کنم...
به دین تو، چون موسی ، مومنم...
تو را بی نور بر سر قله ی دور... تو را بی ستاره ... تو را بی توفان غرنده ... تو را بی جریمه ...
تو را با تمام نبودن هایت ، تو را با تمامت باور دارم...
باورم را بی تو، باورم را آغشته به حضور تو دوست دارم...
تو را خارج از کرانه های باورم دوست دارم...
شکم را توبه نمی کنم... شکم را کافرم ... حاشا ،حاشا اگر لحظه ای خیالت را کفر گفته باشم...
حاشا اگر به باورت شک کرده باشم...
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بنگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
دوست ندارم این واژه ی عظیم رو محدود کنم به روابط دو فرد و حرفای پیرامونش...به بیان دیگه دوست دارم از دیده دیگه ای به قضیه نگاه کنم...
اونجایی که عشق به طبیعت ، پدر ، مادر و دیگرانت مطرح می شه...لحظه و احساساتی که کمتر بیان می شن...و به بیانه دیگه : عشق به کل آفریده ها
و این البته از فراموشی شدید ما در دنیای به ظاهر پیشرفتمونه!
(هر چند که در گذشته به هیچ وجه به این صورته کنونی نبوده است...)
پی نوشت :
توصیه می کنم این فیلمارو هم ببینید :
کوهستان سرد
رودخانه ی خاطرات
Moulin Rouge
روز هشتم...
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
"حضرت مولانا"
می شینیم در یه کتاب و باز می کنیم و به خیال خوش غزلواره می خونیم... عاشقانه ها رو از حفظیم و می گیم که چقد قشنگ... یاد شیرین و فرهاد می کنیم؟!!
از عشق آسمونی می گیم؟! از عشق افلاطونی می گیم؟! از نظامی می گیم؟! افسانه ها رو می ذاریم کنار هم و نگاهشون می کنیم ... فقط نگاه می کنیم و به این دنیای لعنت می فرستیم... که روزگار و دور فلک و گردش ماه و پروین چنان ...
زخم پامون از راه رفتن بازمون می داره...
سر دردمون از دیدن بازمون می داره...
عاشقانه ها با درد شروع می شه...
عاشقانه ها به درد تازه می شه...
عاشقانه ها به درد آبیاری می شه...
عاشقانه ها به درد ابدی، جاودانه می شه...
آیا تابتان چنین هست؟!
عاشقانه ها را آرزو نکنید به روی کتاب ها به سان شعر های کودکستان حفظ کنید... شیرینه مثه شعری که یه بچه می خونه... مثه یه خواب لطیف...
عاشقانه ها خواب نیستند رویا نیستند... تیشه ی فرهاد لطیف و روان نیست... کوه می شکافد ... سر می شکند...!!!
درد را چنین سخت تابتان هست؟!
دردی چنان جاودانه؟!
عاشقانه ها را تابتان هست؟!