عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی از ضرورت و حادثه
خداوند خدا پیش از آن که انسان را بیافریند، عشق را آفرید، چرا که می دانست انسان بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت.
عشق، مجموعه ای از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است و این همه ، نه فقط تعریف عشق است، که تعریف زندگی هم هست و از اینجاست که حس می کنی عشق و زندگی یک مساله بیش نیست.
روزگاری است(چه بد!) که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست، و آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. عشق آنگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه و به آواز و به نامه و به اشک و به شعر در بسته بندی های کاملا متشابه، به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازارغیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است.
عشق به چیزی که شبیه آسودگی است محتاج است، حتی اگر در قلب آن آسودگی اعدام جاری باشد.
عشق مطلقا چیزی اشرافی نیست تا بتوانی آن را بدلیل آنکه از رفاه بر می آید، محکوم کنی. عشق فقط رشد روح می خواهد.
سخت خواستن می تواند عشق باشد به شرط آنکه سخت بماند و نرم.
عشق تن به فراموشی نمی سپارد مگر یکبار برای همیشه!
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.


